من واقعاً اگه این کتاب رو توی بوک کلاب بهم پیشنهاد نداده بودن عمرا خودم انتخابش میکردم. هم کاورش مسخره ست، هم اسمش بی ربطه و انگار نویسنده داده ai براش انتخاب کنه.
ولی داستان؟ شف کیس.
یعنی واقعاً الان که تموم شده ناراحتم.
it was truly gut wrenching to read.
I wish so so strongly that things hadn't ended the way they did, bit at the same time, everything was inevitable.
خیلی چیزهارو در مورد این کتاب دوست داشتم. یکیش این شخصیت اتیستیک به شدت ریلیتبل لی ترنر (واقعا اسم از این مزخرف تر نبود نویسنده بذاره روش؟ گریه میکنم) و تمام توصیفاتش از ازار دهنده بودن صداها و نور و اینها. بعد اینکه آنقدر والدین در این کتاب تراماتایزینگ بودن هم خیلی ترسناک بود خوندنش هم خیلی ریلیتبل. یعنی انقدر من توی این کتاب هایلایت کردم که حد نداره.
همه جاهایی که داستان انگار واقعی نبود ولی انگار واقعی بود چون هیچ چیز واقعی نیست رو خیییلی دوست داشتم. من تقریبا همه کتابایی که میخونم رو ات سام پوینت اسکیم میکنم میره، ولی توی اینکتاب شاید نهابتا یک صفحه رو اسکیم کرده باشم.
عالی بود.
بعدشم وات دو یو مین که نویسنده به همین راحتی بد اس ترین سامورایی زن رو نشونمون داد بعد زارت واقعی نبود؟ گریه میکنم...
سن خیلی بدبختی، حتی منم مثل تو بدبخت نبودم، ولی واقعاً خیلی بدبخت بودی. خیلی دلم برات کبابه. کاش میتونستم نشونت بدم بابات چه اشغالیه و تو چقدر لیاقت بهتر از اینها رو داری. لیاقت یه زندگی خوب و قشنگ رو.
هعی.
خیلی غم انگیز بود.
Lee opened his eyes and squinted in the sunlight, then his gaze shifted to his father, who was smiling fondly down at him. He liked Lee when he was asleep, when he couldn’t say the wrong thing.
He’d been zoning out while staring at the stain on the kitchen wall. If his father walked in now, he’d see Lee sitting in front of a closed laptop like he’d cast his brain out to another planet. That wouldn’t do. Lee stood up and crossed into the corridor before he could run into his dad, who had already seen him once today and didn’t need to suffer through another encounter.
همین چند جمله به نظرم کافیه برای نشون دادن اینکه این کتاب چه مسترپیسیه.
Even though the sun had set, the air felt like a wet blanket. Lee imagined himself as a rotting corpse decaying into his futon. How relaxing it would be to let the world devour you, to return to the dirt.