۱۴۰۵ آبان ۱۰, یکشنبه

Under the Eye of the Big Bird - part1

خب من از وقتی این کتاب رو شروع کردم خیلی رو اعصابم رفته و دلم میخواست حتما در موردش بنویسم یه جایی.
اولا اینکه من فکر میکردم نویسنده ش مرده. یعنی همون چپتر یک رو بخونی حس میکنی این هم یک داستان دیگست که توسط یه مرد sexually repressed ژاپنی نوشته شده که تا حالا با هیچ زنی جز مادرش حرف نزده و شبا با فکر سکس با مادرش خودارضایی میکنه. بعد قبل از اینکه این پست رو باز کنم رفتم یه سرچ کردم دیدم نویسنده ش زنه :)) نمیدونم والا، شاید اگه حال داشتم در مورد نویسندش بخونم بعدا، ولی اگه قصدش نقد به سکشوالایز شدن زنان تو ژاپنه نباید اینو یه طوری بیان میکرد که ادم با خوندن خود کتابش به تنهایی اینو بتونه بفهمه بدون اینکه اازم باشه در مورد خود نویسنده سرچ کنه؟ تازه اینم مطمین نیستم صرفا حدسمه.
جدی مسلمونا اگه میفهمیدن چقدر راحت و موفق میشه یه جامعه سگشوالی ریپرسد درست کرد بدون زور حجاب برگاشون میریحت. یعنی کاملا ممکنه همه فضا ها دوجنسیتی باشن از بدو تولد تا لحظه مرگ ولی همچنان فرهنگ جامعه طوری باشه که یه مرد تو کل زندگیش زن ها رو چیزی جز سوراخ برای فرو کردن کیرش نبینه، فارغ از اینکه چقدر بشینن کنار هم حرف بزنن. و زن هاش هم مرد ها رو یه گونه متفاوت و عجیبی که باید برای دستیابی به بارداری و بچه دار شدن به چنگ بیارن و تحمل کنن فقط نبینن. واقعا مردمان عجیبین.

۱۴۰۵ مهر ۴, شنبه

Japanese Gothic by Kylie lee baker

 من واقعاً اگه این کتاب رو توی بوک کلاب بهم پیشنهاد نداده بودن عمرا خودم انتخابش می‌کردم. هم کاورش مسخره ست، هم اسمش بی ربطه و انگار نویسنده داده ai براش انتخاب کنه. 

ولی داستان؟ شف کیس.

 یعنی واقعاً الان که تموم شده ناراحتم.

it was truly gut wrenching to read.

I wish so so strongly that things hadn't ended the way they did, bit at the same time, everything was inevitable. 

خیلی چیزهارو در مورد این کتاب دوست داشتم. یکیش این شخصیت اتیستیک به شدت ریلیتبل لی ترنر (واقعا اسم از این مزخرف تر نبود نویسنده بذاره روش؟ گریه میکنم) و تمام توصیفاتش از ازار دهنده بودن صداها و نور و اینها. بعد اینکه آنقدر والدین در این کتاب تراماتایزینگ بودن هم خیلی ترسناک بود خوندنش هم خیلی ریلیتبل. یعنی انقدر من توی این کتاب هایلایت کردم که حد نداره.

همه جاهایی که داستان انگار واقعی نبود ولی انگار واقعی بود چون هیچ چیز واقعی نیست رو خیییلی دوست داشتم. من تقریبا همه کتابایی که میخونم رو ات سام پوینت اسکیم میکنم میره، ولی توی اینکتاب شاید نهابتا یک صفحه رو اسکیم کرده باشم.

عالی بود.

بعدشم وات دو یو مین که نویسنده به همین راحتی بد اس ترین سامورایی زن رو نشونمون داد بعد زارت واقعی نبود؟ گریه میکنم...

سن خیلی بدبختی، حتی منم مثل تو بدبخت نبودم، ولی واقعاً خیلی بدبخت بودی. خیلی دلم برات کبابه. کاش میتونستم نشونت بدم بابات چه اشغالیه و تو چقدر لیاقت بهتر از اینها رو داری. لیاقت یه زندگی خوب و قشنگ رو.

هعی.

خیلی غم انگیز بود. 

 

Lee opened his eyes and squinted in the sunlight, then his gaze shifted to his father, who was smiling fondly down at him. He liked Lee when he was asleep, when he couldn’t say the wrong thing.

 

 He’d been zoning out while staring at the stain on the kitchen wall. If his father walked in now, he’d see Lee sitting in front of a closed laptop like he’d cast his brain out to another planet. That wouldn’t do. Lee stood up and crossed into the corridor before he could run into his dad, who had already seen him once today and didn’t need to suffer through another encounter.

 

همین چند جمله به نظرم کافیه برای نشون دادن اینکه این کتاب چه مسترپیسیه.

 Even though the sun had set, the air felt like a wet blanket. Lee imagined himself as a rotting corpse decaying into his futon. How relaxing it would be to let the world devour you, to return to the dirt.

۱۴۰۵ شهریور ۱۶, دوشنبه

 امروز خیلی روز عجیبی بود. 

چندوقتیه خیلی افسرده م کلا هرکاری میکنم، تمام روز فقط اینستاگرام میچرخم و هی حالم بدتر میشه مشخصا. هرکاری میخوام بکنم که کار نیست (مثل بازی کردن، غذادرست کردن یا فیلم دیدن) حتی اپشن هم نیستن چون فکر کردم بهشون باعث میشه از اضطراب تهوع بگیرم. امروز وقتی یویی رفت سرکار همون منوال رو پیش رفتم تا اینکه دیگه از اضطراب لیترالی نمیتونستم سرجام بشینم. پا شدم خونه رو تمیز کردم. همه جا رو جارو کشیدم، یکم گردگیری کردم، ملافه های کثیف رو عوض کردم و نشستم یک ساعت یوتیوب آموزش زبان ژاپنی دیدم! تا یویی از سرکار اومد و رفتیم خرید و بعدشم شام. بعد از شام هم با هم resident evil revelations بازی کردیم که خیییلی به من میچسبه چون میتونیم با هم توی split screen بازی کنیم.

در نهایت می‌خوام بگم با اینکه همچنان کار نکردم و برای کنفرانسی که ثبت نام کردم توی تاکش حاضر نیستم، ولی حالم بهتره. حداقل یه کاری کردم، یو نو؟

فکر می‌کنم پاک کردن اینستاگرام و تیک تاک خیلی حرکت خوبی بود. احتمالا باید توییتر و ردیت رو هم بعدش پاک کنم. هرچی زمان بیشتری آفلاین میگذرونم انگار بیشتر واقعی میشه زندگی و حس میکنم که وجود دارم.

۱۴۰۵ مرداد ۲۳, جمعه

 تازه متوجه شدم عنوان پست قبلی رو اشتباه نوشتم:))) قشنگ مشخصه ۶ صبح بوده :)))

این روزا حالم اصلا خوب نیست. نمی‌دونم چرا واقعا. تازگیا دوز کنسرتا م رو کم کردم (برگشتم روی ۳۶) چون حس میکردم خیلی عصبی ام و نمیتونم بخوابم اصلا. الان فکر میکنم آروم ترم یکم؟ و بهتر میخوابم شاید؟ اما احساس افسردگی دارم. نمی‌دونم باید دوز ضد افسردگی مو ببرم بالا یا نه. شاید هم فقط باید به بدبختی های روزمره رسیدگی کنم تا بهتر شم. 

الان که اینو می‌نویسم، آکانه روی سینه‌م نشسته و بغل می‌خواد. این تایم از ماه که میشه خیلی می‌چسبه بهم و این یکم اذیتم می‌کنه. بعد عذاب وجدان میگیرم که از دستش خسته میشم:))  درحالی که دلم براش تنگ میشه بقیه ماه. کاش میشد یکم متعادل تر باشه، هر روز یه چند ساعتی بغل بخواد نه اینکه اینطوری ۲۴/۷ چند روز تخم گذاری فقط:)))) ولی خب خیلی کیوته اصلا نگاهش میکنم دلم نمیاد بذارمش زمین (بذارمش هم دوباره میاد تو بغلم). بعد گاهی یه صداهای ریز ریزی هم از خودش درمیاره که اصلا ذوب میشم. این روزا خیلی به این فکر میکنم که آیا درد داره میکشه یا نه. یه جورایی معادل دوره تخمک گذاری و پریود ادمها رو داره طی می‌کنه و ا احتمالا اینکه آنقدر بغلی میشه نتیجه هورمون هاشه، فقط امیدوارم درد نکشه :( متاسفانه هرچی سرچ میکنم انکار اطلاعات خاصی در مورد دردناک بودن این دوره براشون نداریم. از طرفی هم به عنوان کسی که خودش تو این حوزه کار می‌کنه، میتونم تصور کنم چرا. چون هیچ راهی نیست بفهمیم این فرایند براشون دردناکه یا نه. شاید تنها راهش این باشه که در حین تخم گذاری از مغزشون تصویربرداری بکنیم، و خب این رو هنوز کسی انجام نداده. بازم به عنوان کسی که تو این کاره میتونم حدس بزنم چرا. چون هیچکس براش مهم نیست. تمام. لایک، باید بتونی اتیکال کامیتی دانشگاهت و فاند دهنده هارو قانع کنی که این ریسرچ مهم و ارزشمنده. و به نظر ممکن نمیاد. 

دیروز یه ویدیو دیدم از یه stingray که تو امریکا جراحی شده بود چون pcos داشت. یکم غم انگیزه که من این جراحی گیرم نمیاد ولی یه ماهی گیرش میاد، از طرفی هم نشون میده چقدر بیماری های حیوانات مطالعه نشده ست. واقعا امیدوارم حال آکانه بد نباشه. گناه داره: ((((

۱۴۰۵ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

26 سال و 255 روز.

 ها ها ها.
با پست تولد شروع میکنم :دی
امروز، آخرین روز بیست و شش سالگیمه. خیلی عجیبه، بزرگ شدن رو میگم. البته ات دیس پوینت احتمالا باید بهش بگم پیر شدن دیگه چون تنها چیزی که بزرگ میشه سایز شکممه :))) وقتی به یویی میگم خیلی احساس بزرگ شدن میکنم بهم میخنده. حقم داره، اون سی و شش سسالشه. از بیست و هفت به عنوان سالهای کودکی یاد میکنه :دی همه چیز به کنار، فکر میکنم داشتن دوست چندسال بزرگتر از خودت به ادم خیلی کمک میکنه یه پریویو از اینده ش بگیره. اینم یه دلیل دیگه برای اینکه ما ادمها نباید تنها زندگی کنیم و به زندگی جمعی نیاز داریم. همه نیاز به یکی بزرگتر از خودشون تو قبیله/روستاشون دارن.
بگذریم. 
چندروز پیش داشتم به نگین میگفتم باورت میشه بیست و هفت سالمون داره میشه؟ بیست و هفت خیلی عدد بزرگیه! فکر میکنم از بیست و سه که وارد ژاپن شدم خیلی سنم توجهم رو جلب نکرد تا الان که داریم میرسیم به بیست و هفت. جدی جدی خیلی عدد بزرگیه. نه که بگم از بچگی افسرده بودم و میخواتستم خودمو بکشم و این حرفا، ولی واقعا هیچوقت انقدر بزرگ شدن رو تصور نکرده بودم. همه چیز در نهایتا دهه بیست خلاصه میشد چون قرار بود که بالاخره بزرگسال محسوب و از دست خانواده خلاص بشم. که شدم. حالا نزدیک ترم به دهه سی. تکنیکلی فردا اولین روز بیست و هشت سالگیم خواهد بود. باورت میشه سرو؟ بیست و فاکینگ هشتمین سال زندگیت.
تو فضای مجازی خیلی دیدم ملت میگفتن توی دهه سی بزرگترین تغییری که میکنی اینه که کمتر به نظر مردم اهمیت میدی. دیروز به یویی گفتم به نظرم همینکه من سر پیری تازه شروع کردم به ترنزیشن اونم در شرایطی که هرگز نخواهم تونست استلث بشم چون تمام فیلدم منو الردی با ددنیم و جنسیت قبلیم میشناسن خودش نشوندهنده این بوده که توی بیست و شش سالگی تصمیم گرفتم بگم فاک ایت :)))
الان که اینو گفتم راستش یکم حس کردم به خودم میبالم. میدونین چرا؟ روز تولد بیست و شیش سالگیم خیلی دیسفوریک بودم. به یویی گفتم دارم پیر میشم، تا من ترنزیشن کنم دیگه حتی مویی روی سرم نمیمونه که بخوام از زیبایی چندسال جوونیم لذت ببرم. تولد بیست و شش سالگیم با خودم عهد بستم که هر جور شده ترنزیشن میکنم چون تازه متوجه شده بودم زمان داره میگذره و من هر روز فقط دیسفوریک تر میشم. الان خیلی خوشحالم که بگم یک سال بعد نشستم روی تختم و اینو دارم تایپ میکنم درحالی که چندین بار تونستم با موفقیت پس کنم. باور نکردنی بود راستش. دلم میخواست از خوشحالی گریه کنم (و کردم). از قدرت بدنی ای که پیدا کردم لذت میبرم. از اینکه دیگه کمتر دارم قوز میکنم خوشحالم. هرچی که گذشت رو نمیتونم براش حسرت نخورم، ولی حداقل میتونم بگم خودم در حق خودم بدی نکردم. به خودم افتخار میکنم. سرو به خوبی مراقب سرو بوده، به حرفاش گوش کرده و نیازهاش رو براورده.

+ الان یهو متوجه شدم چقدر فونت فارسی اینجا زشته :))) باید براش فونت بریزم.

دارم فکر میکنم شاید یه نامه برای تولد بیست و هشت سالگیم بنویسم. نمیدونم.

+ آپدیت: فونت ریختم ^^ الان به نظرم خوشگل شد.

Under the Eye of the Big Bird - part1

خب من از وقتی این کتاب رو شروع کردم خیلی رو اعصابم رفته و دلم میخواست حتما در موردش بنویسم یه جایی. اولا اینکه من فکر میکردم نویسنده ش مرده....