ها ها ها.
با پست تولد شروع میکنم :دی
امروز، آخرین روز بیست و شش سالگیمه. خیلی عجیبه، بزرگ شدن رو میگم. البته ات دیس پوینت احتمالا باید بهش بگم پیر شدن دیگه چون تنها چیزی که بزرگ میشه سایز شکممه :))) وقتی به یویی میگم خیلی احساس بزرگ شدن میکنم بهم میخنده. حقم داره، اون سی و شش سسالشه. از بیست و هفت به عنوان سالهای کودکی یاد میکنه :دی همه چیز به کنار، فکر میکنم داشتن دوست چندسال بزرگتر از خودت به ادم خیلی کمک میکنه یه پریویو از اینده ش بگیره. اینم یه دلیل دیگه برای اینکه ما ادمها نباید تنها زندگی کنیم و به زندگی جمعی نیاز داریم. همه نیاز به یکی بزرگتر از خودشون تو قبیله/روستاشون دارن.
بگذریم.
چندروز پیش داشتم به نگین میگفتم باورت میشه بیست و هفت سالمون داره میشه؟ بیست و هفت خیلی عدد بزرگیه! فکر میکنم از بیست و سه که وارد ژاپن شدم خیلی سنم توجهم رو جلب نکرد تا الان که داریم میرسیم به بیست و هفت. جدی جدی خیلی عدد بزرگیه. نه که بگم از بچگی افسرده بودم و میخواتستم خودمو بکشم و این حرفا، ولی واقعا هیچوقت انقدر بزرگ شدن رو تصور نکرده بودم. همه چیز در نهایتا دهه بیست خلاصه میشد چون قرار بود که بالاخره بزرگسال محسوب و از دست خانواده خلاص بشم. که شدم. حالا نزدیک ترم به دهه سی. تکنیکلی فردا اولین روز بیست و هشت سالگیم خواهد بود. باورت میشه سرو؟ بیست و فاکینگ هشتمین سال زندگیت.
تو فضای مجازی خیلی دیدم ملت میگفتن توی دهه سی بزرگترین تغییری که میکنی اینه که کمتر به نظر مردم اهمیت میدی. دیروز به یویی گفتم به نظرم همینکه من سر پیری تازه شروع کردم به ترنزیشن اونم در شرایطی که هرگز نخواهم تونست استلث بشم چون تمام فیلدم منو الردی با ددنیم و جنسیت قبلیم میشناسن خودش نشوندهنده این بوده که توی بیست و شش سالگی تصمیم گرفتم بگم فاک ایت :)))
الان که اینو گفتم راستش یکم حس کردم به خودم میبالم. میدونین چرا؟ روز تولد بیست و شیش سالگیم خیلی دیسفوریک بودم. به یویی گفتم دارم پیر میشم، تا من ترنزیشن کنم دیگه حتی مویی روی سرم نمیمونه که بخوام از زیبایی چندسال جوونیم لذت ببرم. تولد بیست و شش سالگیم با خودم عهد بستم که هر جور شده ترنزیشن میکنم چون تازه متوجه شده بودم زمان داره میگذره و من هر روز فقط دیسفوریک تر میشم. الان خیلی خوشحالم که بگم یک سال بعد نشستم روی تختم و اینو دارم تایپ میکنم درحالی که چندین بار تونستم با موفقیت پس کنم. باور نکردنی بود راستش. دلم میخواست از خوشحالی گریه کنم (و کردم). از قدرت بدنی ای که پیدا کردم لذت میبرم. از اینکه دیگه کمتر دارم قوز میکنم خوشحالم. هرچی که گذشت رو نمیتونم براش حسرت نخورم، ولی حداقل میتونم بگم خودم در حق خودم بدی نکردم. به خودم افتخار میکنم. سرو به خوبی مراقب سرو بوده، به حرفاش گوش کرده و نیازهاش رو براورده.
+ الان یهو متوجه شدم چقدر فونت فارسی اینجا زشته :))) باید براش فونت بریزم.
دارم فکر میکنم شاید یه نامه برای تولد بیست و هشت سالگیم بنویسم. نمیدونم.
+ آپدیت: فونت ریختم ^^ الان به نظرم خوشگل شد.
0 نظرات:
ارسال یک نظر